شنبه28دی92(آخر هفته پیش)
سلام گل مادر.قربونت برم.صبح خواب بودی که گذاشتمت تو تخت مهدت.بوسیدمت و اومدم اداره.
اینروزا حالم اصلاً مساعد نیست و تمام جریانات زندگی کمی پیچیده شده.بگذریم. دختر عسل یه عادتی اینروزا پیدا کرده و اونم اینکه هر وقت میخواد با من و بابایی حرف بزنه باید با دستاش گوش هام رو بگیره. هر چند من بعضی وقت کلافه میشم و قیافه م میشه ایطوری
یه اصطلاح جدید هم اینروزا دخمل طلا به کار می بره.مثلاً از چیزی خوشش میاد یا میخواد ازش تعریف کنه. مثل دیشب موقع خواب بغلم کرد و گفت: مامانی چشات خیلی اناره! منم 
دیروز جمعه علی رغم تمام بدحالی من با اصرار بابا رضا رفتیم خونه باباقاسم.خونه بابا قاسم توسط شما و آوین و فرهام و امیر علی شده بود میدون جنگ.من که واقعاً کلافه شده بودم.عمه ارغوان از مامان فاطمه خواست حضور شما رو در اونجا ساعتی کنه. تا با هم تداخل نداشته باشید. خلاصه جریاناتی بود برای خودش که آخرش به بابا گفتم:بیا زودتر بریم و همین کار رو کردیم. وقتی اومدم خونه به آرامش رسیدم.شما هم تو ماشین از خواب غش کردی و تا رسیدیم پارکینگ بیدار شدی. شب هم خاله شهناز و عمو علیرضا اومدند یه سری به ما زدند.شما هم تا عمو رو دیدی پریدی بغلش و گفتی: عمو سی دی جدید باب اسپنجی گرفتم بیا ببینیم بعدش قیافه هممون شد اینطوری



شنبه28دی92(آخر هفته پیش)
